هوالبصیر
یادداشتهای قدیمی پراکنده گاهی کمک کننده اس.
حتی اگر خیلی بی ربط باشه به وضعیت فعلی آدم.
دوتا یادداشت بی نقطه، یادگاری از سه داستان عاشقانه، حدودا شش سال از هر سه شون میگذره. و چه گذشتنی! گاهی لازم نیست برای فهمیدن خیلی زمان بگذره... گاهی یه روز گاهی یه سال و گاهی یک نگاه.
یکیش عشق یه طرفه ی یه آشنای قدیمی که چند سالی توی دلش نگه داشته بود... اصرار ها و جملاتش قدری دلم رو لرزونده بود ولی نظرم قطعی تر از اونی بود که حتی خودم به جواب دیگه ای فکر کنم. در عالم ویرانه ام به خودم اجازه داده بودم با یه مکالمه ی طولانی سهم عشقش رو بپردازم!!!
قضاوتهایی که تحت تاثیر ابراز علاقه ی اون از آینده ی با او بودن پیدا کرده بودم جالب بود. یه زندگی آروم و عاطفی!
چند روز بیشتر نگذشت که فهمیدم خشم این آدم قاعده نداره. بطوری که میتونه به راحتی تندی کنه بهت که چرا گفتی فکر کن من مرده ام!
یکیش هم عاشقانه ی شش هفت ساله ی دو طرفه ای که منو غرق در خودش کرده بود...
خاطره ی شب بیداری ها در انتظار صبحی شیرین... دلتنگی ها و دلشوره ها... پرواز تا...
یک سال بعد از گفتن عاشقانه ترین کلامها و شیرین ترین خاطره ها، دقیقا یکسال بعد از قضاوتهایی که از ساده بودن زندگی با او داشتم
وقتی که دیگه آرزویی نمونده بود
همه چیز به سادگی تموم شد.
یه روز بود و روز بعد گویا هرگز نبوده.
و عاشقانه ی زیبای من...
عشقی که هیچو
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
تاريخ: جمعه
13 بهمن
1396 ساعت: 4:42